پرنیا  عشق بابا سجادپرنیا عشق بابا سجاد، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
پریسا عشق باباپریسا عشق بابا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

پــــــــــــرنیــــــــا هستی مامان

پس دست کسی رو که دوست داری بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره!

  دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدر يه جورايي مي‌ترسيد بابت دخترش، واسه همين به دخترش گفت: عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه. دختر کوچيک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگير پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقی می‌کنه؟ دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي واسم بيوفته، امکانش هست که من دستتو ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من با اطمينان ميدونم هر اتفاقي هم که بيفته، هيچ وقت دست منو ول نمي‌کني. در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست. پس دست کسی رو که دوست داری بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره!   ...
3 آذر 1390

ســـــــــــــلامتــــــــــــــــی

    سلامتی:               - آب فراوان بنوشید. 2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.. 3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده. 4- بااین 3 تا E زندگی کنید:   Energy    Enthusiasm         (شورواشتیاق) Empathy             (دلسوزی و همدلی) .   5- از ورزش کمک بگیرید. 6- بیشتر بازی کنید. 7- ب...
1 آذر 1390

تو هیچ میدانستی عزیزکم که؟

  تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟ كه  روشني هميشه بشارت بخش و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟       كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟   آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي! بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را همدلي با سايه را بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست بياموز تا نو شوي از نو بيافريني از بند واژه ها به در آيي و جهاني دگر آفريني بياموز كه ديگر اميد، حرفي براي گفتن ندارد بياموز تغيير را تحول را اما از بن و ريشه تغيير ده! بياموز كه زلالي را نه فق...
1 آذر 1390

با من یه قهوه میخوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    با من یک قهوه می خوری؟ این را برای همه دوستای خوبتون بفرستید تا بدونند که اونا توپهای گلف هستند نه ماسه... من از خوندنش لذت بردم و روزم رو بهتر کرد امیدوارم تو هم لذت ببری... پروفسور فلسفه   با بسته  س ن گینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.   وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. ...
1 آذر 1390